| ◄ مربوط به: دولت و رفاه اجتماعی | August 02, 2006 | ||||
گذشته چراغ راه آينده |
|||||
|
تمام مدعای ما در این نوشته این است: آینده نگری ممکن نیست. برای توضیح این مدعا در آغاز باید گفت که نوشتن در باره آینده تا کنون در تمامی نحله ها به تفکر ما در باره گذشته بستگی داشته است. اول از همه تفکر ایدئولوژیستهاست که دریافت خاصی از تحول و سير تاريخ داشتند. آنها بر این باور بودند ( و اگر هنوز پایان ایدئولوژی را باور نداشته باشند بر این باورند ) که درس گرفتن ازتجربه هاي گذشته وآموخته ها را باید برای پيشبرد اهداف اجتماعي- سياسي به کار بست. بر این باور بود که ایدئولوژیست ها متون تاریخی را آثار آموزشی – ایدئولوژیک نیز بحساب می آوردند. به زعم آنها با چنین استفاده ای از تاریخ می توان مشي صحيح انقلابي را با نقد و بررسي واقع بينانه وصادقانه شکست ها به پيروزي هاي آینده تبدیل کرد. به عبارت دیگر هرعینی را که با ذهن ایدئولوژیک تو همخوانی ندارد باید تغییر داد. اما آیا این حرف به معنی این نبود که گذشته را آنطور که می خواهیم می توانیم بسازیم؟ برای گذر از راه پر پیچ و خم تاریخ ولی ناگزير و جبري پیشرفت تاریخی جريان "اجتماعي- اقتصاديِ" طبقاتی باید از گذشته درس گرفت. تفکر غنی ايدئولوژيکی به زعم دارندگانش و به زعم هوادارنشان ، بر این باوراست که گذشته را تنها ما می توانیم چنان نشان دهیم که کوران گذشته راه را از چاه های در پیش آینده تميز دهند و به زندگی آرمانی دست یابند. اما در آمدن دوره پایان ایدئولوژی به این معنی بود که گذشته ، انطور که ما تفسیر می کنیم ، چراغ راه آینده نیست. بعدها که ایدئولوژی گرایی در بن بست قرار گرفت ، چنین دریافتی از گذشته ، به این معنی تلقی می شد که راه گشائي تاريخي و پيشرفت سياسي به صورت دنباله روي چشم بسته سياسي و پسرفت تاريخي در می آید. بدین سبب، عده ای این مساله را مطرح کردند که دیگر نمی خواهیم از گذشته درس بگیریم، نمی خواهیم به گذشته فکر کنیم، همانطور که نمی خواهیم به آینده فکر کنیم. ظهور جنبش های اجتماعی رنگارنگ اجتماعی نیز همین قصه را بازگویی می کند. اول از همه جنبش تجدد ادبی که به نوعی فرد گرایی دامن زد، چه با گسترش روايت گویی ها و روایت سازی ها چه بصورت حدیث نفس گویی و چه داستان سرایی، به جریان متحولی کشید که دیگر در پی حقيقت ثابتي که ریشه در گذشته داشت نبود بلکه به دنبال خودبازسازي و خود بازشناسي و باز اندیشی بود. و هنگامی که این به عرصه زندگی زنان هم کشیده شد دیگر "سهم من" همان سهم من در گذشته من نبود. از درون روایت "چراغ ها را من خاموش می کنم" کنش "چراغ ها را دیگر من خاموش نمی کنم" در می آمد. و این مساله به یمن این امر اتفاق افتاد که "واقعيت" های زندگي بازگو شده اند که دیگر رخ ندهند، سندهای تاريخي و شخصي ، رو شده اند تا بار دیگر باز سازی نشوند، تا خواننده هر چه می خواهد از آن انتظار داشته باشد. خواننده ای فعال ، بویژه زنان فعال باعث دگرگوني هاي قابل تأملي در اجتماع خود می شوند تا پرده استتار تاریخ بر عرصه خصوصي پر رمز و راز آنها همچنان نیفزاید. اما داستان این تغییرات در نگرش تاریخی برای آینده نگری در تمامی حوزه های فکری به تحولات عصر روشنگری بر می گردد. اين دوره را بايد نقطه عطفي در برابر دوره پيش از آن، يعني عصر سنتي يا سلطه جهان بيني قضا و قدر دانست. در عصر روشنگري يا دوران علم گرايي تفسيري ديگر از حركت به سوي آينده به دست آمد كه خود يكي از مهمترين تفاوتهاي اين عصر با دوره قبل است. ماركس می گفت: «در گذشته فيلسوفان تنها دنيا را تفسير ميكردند اما ما آمدهايم دنيا را تغيير دهيم». اما اين تغيير دادن چگونه ممكن بود؟ جز بر اثر شناخت ! متفكران عصر روشنگري ميگفتند كه ما با شناخت بيشتر كه حاصل علم گرايي است، ميتوانيم جهان را بيشتر بشناسيم و به سبب همين شناخت ميتوانيم جهان را تحت كنترل خود قرارداده و تغيير دهيم. تغيير هم به مدد پيشبيني ممكن بود، پس چون ميتوانيم شناخت داشته باشيم، ميتوانيم آينده نگری داشته باشیم. اما سالها بعد از مارکس هنگامی که به قدر کافی شناخت ما از جهان اطرافمان بیشتر شده بود آنتوني گيدنز این سوال را مطرح کرد که "چرا ما هرچه بيشتر پيشرفت ميكنيم و هرچه از منظر قلهي قرن بيستم به گذشته مي نگريم، به طور قطع داناييمان از انسان قرن شانزدهم و هفدهم بيشتر است، اما چرا احساس مي كنيم كمتر ميدانيم؟». این گمان که اگر ما هر چه بیشتر بدانیم هر چه گذشته مان را بهتر بشناسیم می توانیم بر آن کنترل داشته و آینده را پیش بینی کنیم اندیشه ای کهنه است. چرا كه هرچه انسان بيشتر بداند و هرچه بيشتر كشف كند، به همان ميزان حوزههاي ناشناختهاي را هم كشف ميكند كه اطلاعي در باره آنها در گذشته نداشته است. به علاوه اینکه دانستن گذشته انسان بازتابی خلق می کند که دنیای اینده اش را بدون نسبت با گذشته اش می سازد. بنابر این علاوه بر این گفته «پوپر» که: «مجهولات ما همواره بيشتر از معلومات ماست" و هرچه بيشتر تلاش ميكنيم و هرچه علم جلوتر ميرود اين مجهولات بيشتر ميشوند، باید افزود که کنش های ما به سبب بازتابی شدن انسان در عصر ارتباطات متفاوت از گذشته است. پس ميتوان گفت هرچه انسان مطلعتر شود، حوزههاي ناشناخته بيشتري را هم كشف ميكند. و به همين سبب است كه انسان عصر قرون وسطي، به خاطر ناآگاهياش به نظر مطمئنتر و متوكلتر ميآمد اما انسان امروزی به آينده نامطمئن تر ، نگران تر، و دلواپس تر می نگرد. اندیشه "گذشته چراغ راه آینده است" طالب انسانی منفعل است، اگرچه دستور به تغییر جهان می داد. اصرار مارکسیستها بر اینکه هنوز سرمایه داری گذشته وجود دارد نشان دهنده اعتقاد به تصلب ساختهای اجتماعی است. چیزی که توسط کنشگران فعال و بازتابی بر هم خورده است و دیگر ممکن نیست. انفعال، مطلوب جامعه ای بوده است که علم عصر روشنگری همه چيز را پيشبيني ميكرد. اما با گسترهتر شدن و سريع شدن گردش جريان اطلاعات، جامعه شهروندان فعالی تولید می کند مردمانی نگران آینده . تنها راهی که اینک می توان برای رفع این نگرانی و نوعی آینده نگری محدود ارائه کرد گسترش حوزههاي عمومي در میان تمامی گروه های اجتماعی است. زيرا امروز در جوامع با انسانهايي روبهرو هستيم كه روز به روز اطلاعات بيشتري ميگيرند و بسيار بازتابيتر هستند پس بدون شك اطلاعات و اتفاقات روي زندگيشان تاثير ميگذارد و در ساختن شرايط زندگي خود بيشتر تاثير دارند. چينين افرادي بايد در ساختن آينده خود مشاركت بيشتري داشته باشند وگرنه تبديل به گاوصندوقي از اطلاعات ميشوند كه نه توان حركت دارد و نه توان تصميم گيري براي آینده خود.
|
|||||
|
|||||
