این عنوان مقاله است از برتراند راسل در کتاب "در ستایش فراغت" (ترجمه ابراهیم یونسی نشر اندیشه 1349 صص 207 الی 223)
راسل در این مقاله این پرسش را مطرح می کند که چرا جوانان غرب بدبین و عیب جو شده اند اما چنین خصلتی را در میان سایر جوانان آسیایی نمی بینیم. او می گوید در غرب پایان عصر ایدئولوژی و آرمان گرایی فرا رسیده است. وقتی جوانانی سرگرم ساختن مدینه فاضله و اتوپیاهای خود هستند دیگر سرگرم هستند و عیب ناجو. چیزی نمی بینند که عیب آن را گویند و به نقد آن بپردازند. وظیفه نقد را آنطور که مارکس می گوید باید موشها انجام دهند.
امروزه حتی هنرمندان نیز از آرامش نمی گویند و نمی کشند بلکه بیشتر از درد می گویند
حقیقت در گذشته مطلق و فراانسانی بود. جوانان سابق غرب فرد را قربانی حقیقت مطلق می کردند اما دیگر حالا فلسفه نمانده است تا برای آن ایثار کنند و به نقد نپردازند.
جوان غربی اگر تعالیم مسیح را بپذیرد اما نمی پذیرد که در کنار مسیحیت رسمی باشد. این چیزی است که به صورت الحاد و جنگ بر علیه مسیحیت خود را نشان می دهد.
جوان غرب دیگر شور و حرارت وطن پرستانه ندارد. او در دنیای بی زمان و بی مکانی زندگی می کند، در کشوری بی مرز...پیشرفت برایش دیگر آرمان نیست ...