June 22, 2009

اعتماد

امیدوارم در این اوضاع شلوغ و بر هم خورده عده ای باشند که هنوز با اندیشه تصمیم می گیرند.

یکی از مهمترین عناصر هر نوع رابطه برقراری ایمان و اعتماد است. برای هر کاری نیز وجود اعتماد حیاتی است. برای برقراری رابطه بین مردم و حکومت، بین خود مردم ، بین گروه ها و افراد مختلف مردم و غیره. هیچ رابطه پایدار بدون وجود اعتماد برقرار نخواهد شد. بویژه برای مملکت داری رابطه مردم و حاکمان باید بر اساس گسترش اعتماد سازی باشد.
شفاف سازی اطلاعات و غیره اگر چه همگی برای پایدار کردن چنین رابطه ای است اما بدون اعتماد سازی ممکن نمی شود. از طرف دیگر بین اعتماد مردم بین خودشان و بین خود و حاکمان نیز باید توازنی باشد. اگر میزان اعتماد مردم به هم بیشتر از آنها به حاکمان شود دیگر نمی توان از احساسات، عواطف، روحیات، میزان پذیرش و امید به آینده مردم و نیز توانایی آنها سر در آورد. در این صورت کار حکومت کردن بسیار مشکل می شود. در روزگار کنونی حتی سازمانهای اداری و بنگاه های خصوصی که بر سلسله مراتب استوار هستند نیز سعی می کنند رابطه خود و سطوح مختلف افراد را رابطه ای تیمی و غیر سلسله مراتبی کنند تا اعتماد افراد را جلب کنند. رابطه دموکراتیک بهترین نوع ایجاد اعتماد است. چون بر خواست و انتخاب افراد استوار است.
امکان ندارد بتوان به غیر از این چنین تمهیداتی اعتماد سازی کرد. اگر کسی اعتماد مردم را می خواهد باید نگذارد افراد بین خودشان بروند. در این صورت دیگر نمی توان فهمید آنها به چه می اندیشند، واقعا چه احساسی دارند و به چه معتقدند. در دینای پیچیده کنونی چطور می توان بدون آگاهی از چنین مقولاتی آنها را برای رشد وتوسعه به حرکت در آورد؟
این روزها نشانه های فراوانی از بحرانی فزاینده در اینجا در خصوص اعتماد به مسئولان و توانایی آنها در تامین اجتماعی جامعه به چشم می خورد. ادامه این وضع نگران کننده است.

امروز در راهروی دانشکده شعری از فروغ را دیدم که چنین پایان می یافت:
... و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها پرید
ایمان بود.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 June 21, 2009

بازداشت دانشجویان دکتری

محمد رضا جلائی پور و سمیه توحیدلو دانشجویان دکتری آکسفورد و تهران دستگیر شده اند. بدون اینکه کسی از اتهام و محل زندانی شدن آنها خبری داشته باشد. این دو واقعا دانشجویان درخشان ایران هستند. محمد رضا را از نوجوانی می شناسم. در انگلستان دبیرستان می رفت و شاگرد ممتاز بود. بعد هم نفر اول کنکور سراسری شد و باز در لیسانس دانشگاه تهران شاگرد اول بود. در فوق لیسانس کالج معروف اقتصادی دانشگاه لندن قبول شد و حالا هم در آکسفورد دکتری می خواند. او یکی از امیدهای جامعه شناسی ایران در آینده نزدیک است. با بهترین نمره ها درس ها را پاس می کرد. با من یک درس داشت و بسیار عالی بود. اخیرا مصاحبه اش با جفری الکسندر را خواندم. سوالاتی که مطرح کرده بود عالی بود و بسیار اطلاعات خوبی از او گرفته و بحث های مفیدی را مطرح کرده بود. برای پذیرش در دانشگاه لندن برای او به رسم معمول توصیه نامه ای نوشتم. ای کاش حالا هم از من می خواستند که توصیه نامه ای برای آزادی اش بنویسم. افسوس که زمان برای نیروهای توسعه آینده این مملکت باید چگونه تلف شود...
خانم توحیدلو را سال گذشته شناختم. او آنقدر به جامعه شناسی علاقه داشته است که از رشته شیمی به این رشته آمده است. تجربه نشان داده است که این گونه دانشجویان با انگیزه های بسیار بالایی به علوم اجتماعی نگاه می کنند و نتایج در خشانی می گیرند. با من درس جامعه شناسی اقتصادی را می گذارند. او به واقع دانشجویی درخشان ، علاقمند و فعال است. او ایده های بسیار خوبی ارائه می داد و کلاس برای خود من نیز بسیار پر بار بوده است. کلاس ما هنوز به پایان نرسیده. او درسهایش تمام نشده و آرزو می کنم هر چه زودتر او را رها کنند تا به خانواده و درسهایش بر گردد..

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 May 16, 2009

داستان چای

داستان چای داستانی جالبی دارد که موضوع مسافرت پایان هفته من به شهر لنگرود و روستاهای املش بود. چایی که ما به سادگی می خوریم و از قضا زیاد هم می خوریم موضوع تحقیق من قرار گرفت. گفتگو با کارشناسان، دیدن باغات چای ، بازدید از یک کارخانه تولید چای زمینه خوبی برای یک تحقیق توصیفی را فراهم کرد.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 May 06, 2009

نگاه نزدیک

امروز نگاهم گرفتار حرکات یک راننده تیپیک یا مدل نمونه راننده اتوبوس شهری شد. داشتم از رسالت به میدان ونک می رفتم. دنبال یک مسافر کش بودم که در ترافیک شلوغ اتوبوسی جلوی پایم ایستاد. از راننده خواهش کردم. سوارم کردم. جا نبود. همان اول اتوبوس ایستادم. اتوبوس کاملا شلوغ بود. حدود 50 نفر نشسته و 20 نفر ایستاده. بلیط نداشتم . بجایش پول گرفت. راننده در تمام مسیر تا میدان ونک آرام و قرار نداشت. اول یک پایش را جمع کرد گذاشت زیرش. درست مانند نشستن در قهوه خانه. (البته این مدل نشستن مد شده. هم دانشجویان هم اساتیدی را دیده ام که در کتابخانه و کلاس و جلسه اینطور می نشینند) . این کار ممکن بود چون اتوبوس اتوماتیک بود. بعد شروع کرد به تلفن کردن و بعد پیام زدن. مدتی نگذشت که دستش را برد طرف قندانی که روی داشبورد گذاشته بود. یک قند برداشت گذاشت توی دستش. شروع کرد بازی کرد با آن. مدتی بعد فلاسک چایی را از کنارش بیرون آورد. باورم نمی شد. می خواست چایی بریزد. ریخت توی لیوان و گذاشت روی داشبورد. بعد کم کم شروع کرد به خوردن. اتوبوس هم گاهی در ترافیک و گاهی هم که راه باز می شد با سرعت می رفت. چایش که تمام شد شروع کرد به انجام حرکات کششی. چند بار هم پای چپ را با راست عوض می کرد. در اتوبان بیهقی از توی آیینه نگاهش کردم داشت چشمانش می رفت. با آنهمه اقدامات داشت خوابش می برد. سر ایستگاه ها که می ایستاد دو پایش را کاملا باز می کرد و حرکات کششی دست و پا با هم انجام می داد. تا بالاخره رسیدیم به میدان ونک. امروز سالم ماندیم.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 April 30, 2009

بازار تجریش

روز پنجشنبه مشغول گردش و خرید در بازار تجریش بودم. دیدم دو نفر متکدی نابینا تازه بهم رسیده اند و از خودشان می گویند. نزدیک شدم. شنیدم که از شرح حال همدیگر می پرسند. جالب بود. خلاصه این بود که پدر هردو آنها در همان بازار کار می کردند. تکدی گری یک شغل خانوادگی برای آنها است. اطلاعات بیشتری هم در مصاحبه با آنها یافته ام که بعدا می نویسم.
بعد آمدم سوارمسافرکش های تجریش - توحید شدم. راننده دنبال یک نفر دیگر می گشت که من رسیدم. همگی مسافرین از آمدن من خوشحال شدند. همه غریبه ها منتظر من بودند.

راستی کتاب "جامعه شناسی مصرف: گردشگری و خرید " نوشته تی موتی ترجمه شده و در نمایشگاه کتاب عرضه می شود.
به نظر شما بازار تجریش بازاری سنتی است یا توریستی؟
به نظر شما تکدی گری یا گدایی شغلی رسمی است یا غیر رسمی؟ متکدیان راست می گویند یا نه؟ بیچاره اند یا با هوش ترین مردم روی زمین یعنی پول آور ترین آدمها؟
راسصتی در دینای جدید ما تنها تر شده ایم یا خودمان را به تنهایی زده ایم؟

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
©This weblog is licensed under a Creative Commons License.