| June 22, 2009 | |
اعتماد |
|
|
امیدوارم در این اوضاع شلوغ و بر هم خورده عده ای باشند که هنوز با اندیشه تصمیم می گیرند. یکی از مهمترین عناصر هر نوع رابطه برقراری ایمان و اعتماد است. برای هر کاری نیز وجود اعتماد حیاتی است. برای برقراری رابطه بین مردم و حکومت، بین خود مردم ، بین گروه ها و افراد مختلف مردم و غیره. هیچ رابطه پایدار بدون وجود اعتماد برقرار نخواهد شد. بویژه برای مملکت داری رابطه مردم و حاکمان باید بر اساس گسترش اعتماد سازی باشد. |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| June 21, 2009 | |
بازداشت دانشجویان دکتری |
|
|
محمد رضا جلائی پور و سمیه توحیدلو دانشجویان دکتری آکسفورد و تهران دستگیر شده اند. بدون اینکه کسی از اتهام و محل زندانی شدن آنها خبری داشته باشد. این دو واقعا دانشجویان درخشان ایران هستند. محمد رضا را از نوجوانی می شناسم. در انگلستان دبیرستان می رفت و شاگرد ممتاز بود. بعد هم نفر اول کنکور سراسری شد و باز در لیسانس دانشگاه تهران شاگرد اول بود. در فوق لیسانس کالج معروف اقتصادی دانشگاه لندن قبول شد و حالا هم در آکسفورد دکتری می خواند. او یکی از امیدهای جامعه شناسی ایران در آینده نزدیک است. با بهترین نمره ها درس ها را پاس می کرد. با من یک درس داشت و بسیار عالی بود. اخیرا مصاحبه اش با جفری الکسندر را خواندم. سوالاتی که مطرح کرده بود عالی بود و بسیار اطلاعات خوبی از او گرفته و بحث های مفیدی را مطرح کرده بود. برای پذیرش در دانشگاه لندن برای او به رسم معمول توصیه نامه ای نوشتم. ای کاش حالا هم از من می خواستند که توصیه نامه ای برای آزادی اش بنویسم. افسوس که زمان برای نیروهای توسعه آینده این مملکت باید چگونه تلف شود... |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| May 16, 2009 | |
داستان چای |
|
|
داستان چای داستانی جالبی دارد که موضوع مسافرت پایان هفته من به شهر لنگرود و روستاهای املش بود. چایی که ما به سادگی می خوریم و از قضا زیاد هم می خوریم موضوع تحقیق من قرار گرفت. گفتگو با کارشناسان، دیدن باغات چای ، بازدید از یک کارخانه تولید چای زمینه خوبی برای یک تحقیق توصیفی را فراهم کرد. |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک | |
| May 06, 2009 | |
نگاه نزدیک |
|
|
امروز نگاهم گرفتار حرکات یک راننده تیپیک یا مدل نمونه راننده اتوبوس شهری شد. داشتم از رسالت به میدان ونک می رفتم. دنبال یک مسافر کش بودم که در ترافیک شلوغ اتوبوسی جلوی پایم ایستاد. از راننده خواهش کردم. سوارم کردم. جا نبود. همان اول اتوبوس ایستادم. اتوبوس کاملا شلوغ بود. حدود 50 نفر نشسته و 20 نفر ایستاده. بلیط نداشتم . بجایش پول گرفت. راننده در تمام مسیر تا میدان ونک آرام و قرار نداشت. اول یک پایش را جمع کرد گذاشت زیرش. درست مانند نشستن در قهوه خانه. (البته این مدل نشستن مد شده. هم دانشجویان هم اساتیدی را دیده ام که در کتابخانه و کلاس و جلسه اینطور می نشینند) . این کار ممکن بود چون اتوبوس اتوماتیک بود. بعد شروع کرد به تلفن کردن و بعد پیام زدن. مدتی نگذشت که دستش را برد طرف قندانی که روی داشبورد گذاشته بود. یک قند برداشت گذاشت توی دستش. شروع کرد بازی کرد با آن. مدتی بعد فلاسک چایی را از کنارش بیرون آورد. باورم نمی شد. می خواست چایی بریزد. ریخت توی لیوان و گذاشت روی داشبورد. بعد کم کم شروع کرد به خوردن. اتوبوس هم گاهی در ترافیک و گاهی هم که راه باز می شد با سرعت می رفت. چایش که تمام شد شروع کرد به انجام حرکات کششی. چند بار هم پای چپ را با راست عوض می کرد. در اتوبان بیهقی از توی آیینه نگاهش کردم داشت چشمانش می رفت. با آنهمه اقدامات داشت خوابش می برد. سر ایستگاه ها که می ایستاد دو پایش را کاملا باز می کرد و حرکات کششی دست و پا با هم انجام می داد. تا بالاخره رسیدیم به میدان ونک. امروز سالم ماندیم. |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| April 30, 2009 | |
بازار تجریش |
|
|
روز پنجشنبه مشغول گردش و خرید در بازار تجریش بودم. دیدم دو نفر متکدی نابینا تازه بهم رسیده اند و از خودشان می گویند. نزدیک شدم. شنیدم که از شرح حال همدیگر می پرسند. جالب بود. خلاصه این بود که پدر هردو آنها در همان بازار کار می کردند. تکدی گری یک شغل خانوادگی برای آنها است. اطلاعات بیشتری هم در مصاحبه با آنها یافته ام که بعدا می نویسم. راستی کتاب "جامعه شناسی مصرف: گردشگری و خرید " نوشته تی موتی ترجمه شده و در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
