July 26, 2009

در بیماری، در قدرت

کتاب In sickness , In Power نوشته دیوید اوئن وزیر خارجه سابق انگلستان در سال 2008 منتشر شد و چند وقت پیش نیز در باره آن در کالج اقتصادی و سیاسی لندن هم سخنرانی کرد. مشغول خواندن کتاب هستم. اما سوال اصلی کتاب این است که آیا سلامت یک نخست وزیر یا رئیس جمهور انتخاب شده مساله ای شخصی مربوط به خودش است یا مساله ای مربوط به عموم ؟ در باره سلامتی فردی حرف می زنیم که ممکن است بیماری اش در تصمیم گیری اش تاثیر داشته باشد. او می گوید خیلی ها جواب روشنی به این سوال نمی دهند و عده ای نیز می گویند این مساله، امری شخصی است. بهر حال، کتاب مساله ای منافشه انگیز را مطرح کرده است. نویسنده بیماری قدرتمندان زیادی را از ژنرال آیزنهاور گرفته تا تونی بلیر بررسی کرده است تا نشان دهد آیا می توانسته بیماری آنها بر تصمیم شان تاثیر داشته باشد؟ مثلا بیماری کمر درد شدید کندی در حین مذاکراتش با رهبر شوروی. فصلی از این کتاب هم به بیماری شاه ایران اختصاص دارد. که هنور هم چیزهایی از آن روشن نشده . اتفاقا این فصل ترجمه و در شماره اخیر اطلاعات سیاسی - اقتصادی منتشر شد. این موضوع حوزه رشته های بین رشته ای را گسترده تر می کند.


نکته دیگری که توجه مرا جلب کرد وجود آرشیوهای منظم و مرتب از شرح بیماری های مختلف افراد حتی در شوروری است که امکان مطالعات تاریخی را ممکن می کند. بطور مثال از روی این آرشیوها اخیرا روشن کرده اند که آیا استالین فرمانده لنین گراد در زمان محاصره آلمانی سالها بعد از این واقعه کشته است یا او سکته کرده است؟ جالب است که نوار قلب او هنوز در آرشیو بود .

In Sickness and In Power: Illness in Heads of Government During the Last 100 Years
by Owen David

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 July 10, 2009

آموزش جدید و قدیم

بعد از مدتی علیزاده طوسی یکی دیگر از نامه هایش را از لندن چاپ کرد. خلاصه اش این است که به گروهی دبستانی بر می خورد که دارند به گردش علمی می روند. و او یاد قدیم ها می افتد که با بچه ها چه می کردند و آموزش چگونه بود.

او می نویسد:
چند روز پیش رفتم سوار اتوبوس بشوم، یک صف دراز دیدم از بچّه های دبستانی، دختر و پسر، با لباس اونیفورم مخصوص مدرسه خودشان، و همه شان هم جلیقه ایمنی زرد و نقره ای به تنشان. داد و قال و خنده شان انگار تمام عالم را گرفته بود و گوش فلک را کر می کرد. پنجاه، شصت نفری می شدند و همراهشان ده، دوازده نفری زن جوان و میانه سال که لابد معلّمهاشان بودند.

یکی از این خانم ها تا اتوبوس رسید، به من گفت: "اول شما سوار بشوید!" با تشکر سوار شدم و نشستم. آنوقت دست کم نصف آن پنجاه، شصت نفر آمدند بالا و حالا گوش های نیمه کر من بود که داشت به کلّی کر می شد. فکر کردم لابد می روند کلیسا. از یکیشان که گوشش نزدیک دهنم بود، پرسیدم: "تا کجا می روید؟" ترسید که جواب بدهد. معلمش که کنارش ایستاده بود، لبخند زد و گفت: "می بریمشان موزه ملّی نقاشی." گفتم: "مسئولیت بزرگی است! خدا همراهتان!" گفت: "خیالتان راحت باشد. برای هر شش نفر یک معلّم یا مادر همراهیشان می کند و مواظبشان هست!"

بقیه راه، دیگر داد و قال بچّه ها را نمی شنیدم، چون رفته بودم به دوره بچگی خودم، کلاس چهارم ابتدایی، و فرّاش بلند قدّی را می دیدم که بچّه ها را به دستور ناظم فلک می کرد و معلّم حسابی را که گوش بچّه ها را می کشید و مداد لای انگشتهاشان می گذاشت و به هرکس صدایش در می آمد، می گفت: "ای گوساله، ای بزغاله!" و معلم قرائت و دیکته و انشایی را که به بچه ها معما می داد حل کنند و به قید قرعه به یکی از آنها جایزه می داد. جایزه ش بیشتر یک مجلّه "خواندنیها" بود که خودش آن را خوانده بود و به درد خواندن بچّه ها هم نمی خورد. امّا همین جایزه برای ما یک دنیا ارزش داشت.
...
شصت و دو سه سال پیش که دوره تجدّد شروع شده بود و تازه در کتاب های قرائت دبستانی شعر "خرکی را به عروسی خواندند / خر بخندید و شد از قهقهه سست" از خاقانی جایش را داده بود به "خر جانوری بود بی آزار / آماده برای بردن بار" از عباس یمینی شریف، ما گاهی اسم "گردش علمی" را می شنیدیم، امّا از دبستان به دبیرستان، از دبیرستان به دانشگاه، و از دانشگاه به میان مردم رفتیم و نفهمیدیم "گردش علمی" یعنی چی!

حالا دارم فکر می کنم که لابد "گردش علمی" ترجمه "اکسکورسیون پداگوژیک" (excursion pédagogique) فرنگی است که دهها گردش آموزشی مختلف را شامل می شود، از جمله دیدار موزه ها که شهر لندن بیش از 250 تاشان را دارد و یکیشان همان موزه ملّی نقاشی است، در وسط شهر، که آن پنجاه شصت تا بچه دبستانی داشتند به دیدارش می رفتند. امروز که بعد از شصت و اندی سال، در عین تازه شدن حسرتم، می بینم خیلی از بچه های خیلی از جاهای دنیا از همان دوره دبستان گردش علمی می روند و معنیش را خوب می فهمند، واقعاً روحم شاد می شود.


منهم وقتی تامه او را می خواندم مثل خودش شده بودم. تا وسط نامه که رفتم بقیه نامه، دیگر نوشته های او را نمی خواندم، چون رفته بودم به همین چند وقت پیش، موقعی که بچه ها می آمدند و نحوه برخورد مامورین با دانشجوها در صبجگاه روز 25 خرداد می گفتند. بعد این را با نوشته های نویسنده نامه در کلاس چهارم ابتدایی، و فرّاشی که بچّه ها را به دستور ناظم فلک می کرد و معلّم حسابی که گوش بچّه ها را می کشید و مداد لای انگشتهایشان می گذاشت مقایسه می کردم. و با شرمندگی به خودم گفتم که آیا اوضاع آموزش قدیم چند پله از آموزش جدید در ایران جلو تر نبوده است! آنهم نه برای دبستانی ها بلکه برای دانشگاهی ها! شاید هم راه رفتن به جامعه دانش محور این است و ما نمی دانیم.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 June 22, 2009

اعتماد

امیدوارم در این اوضاع شلوغ و بر هم خورده عده ای باشند که هنوز با اندیشه تصمیم می گیرند.

یکی از مهمترین عناصر هر نوع رابطه برقراری ایمان و اعتماد است. برای هر کاری نیز وجود اعتماد حیاتی است. برای برقراری رابطه بین مردم و حکومت، بین خود مردم ، بین گروه ها و افراد مختلف مردم و غیره. هیچ رابطه پایدار بدون وجود اعتماد برقرار نخواهد شد. بویژه برای مملکت داری رابطه مردم و حاکمان باید بر اساس گسترش اعتماد سازی باشد.
شفاف سازی اطلاعات و غیره اگر چه همگی برای پایدار کردن چنین رابطه ای است اما بدون اعتماد سازی ممکن نمی شود. از طرف دیگر بین اعتماد مردم بین خودشان و بین خود و حاکمان نیز باید توازنی باشد. اگر میزان اعتماد مردم به هم بیشتر از آنها به حاکمان شود دیگر نمی توان از احساسات، عواطف، روحیات، میزان پذیرش و امید به آینده مردم و نیز توانایی آنها سر در آورد. در این صورت کار حکومت کردن بسیار مشکل می شود. در روزگار کنونی حتی سازمانهای اداری و بنگاه های خصوصی که بر سلسله مراتب استوار هستند نیز سعی می کنند رابطه خود و سطوح مختلف افراد را رابطه ای تیمی و غیر سلسله مراتبی کنند تا اعتماد افراد را جلب کنند. رابطه دموکراتیک بهترین نوع ایجاد اعتماد است. چون بر خواست و انتخاب افراد استوار است.
امکان ندارد بتوان به غیر از این چنین تمهیداتی اعتماد سازی کرد. اگر کسی اعتماد مردم را می خواهد باید نگذارد افراد بین خودشان بروند. در این صورت دیگر نمی توان فهمید آنها به چه می اندیشند، واقعا چه احساسی دارند و به چه معتقدند. در دینای پیچیده کنونی چطور می توان بدون آگاهی از چنین مقولاتی آنها را برای رشد وتوسعه به حرکت در آورد؟
این روزها نشانه های فراوانی از بحرانی فزاینده در اینجا در خصوص اعتماد به مسئولان و توانایی آنها در تامین اجتماعی جامعه به چشم می خورد. ادامه این وضع نگران کننده است.

امروز در راهروی دانشکده شعری از فروغ را دیدم که چنین پایان می یافت:
... و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها پرید
ایمان بود.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 June 21, 2009

بازداشت دانشجویان دکتری

محمد رضا جلائی پور و سمیه توحیدلو دانشجویان دکتری آکسفورد و تهران دستگیر شده اند. بدون اینکه کسی از اتهام و محل زندانی شدن آنها خبری داشته باشد. این دو واقعا دانشجویان درخشان ایران هستند. محمد رضا را از نوجوانی می شناسم. در انگلستان دبیرستان می رفت و شاگرد ممتاز بود. بعد هم نفر اول کنکور سراسری شد و باز در لیسانس دانشگاه تهران شاگرد اول بود. در فوق لیسانس کالج معروف اقتصادی دانشگاه لندن قبول شد و حالا هم در آکسفورد دکتری می خواند. او یکی از امیدهای جامعه شناسی ایران در آینده نزدیک است. با بهترین نمره ها درس ها را پاس می کرد. با من یک درس داشت و بسیار عالی بود. اخیرا مصاحبه اش با جفری الکسندر را خواندم. سوالاتی که مطرح کرده بود عالی بود و بسیار اطلاعات خوبی از او گرفته و بحث های مفیدی را مطرح کرده بود. برای پذیرش در دانشگاه لندن برای او به رسم معمول توصیه نامه ای نوشتم. ای کاش حالا هم از من می خواستند که توصیه نامه ای برای آزادی اش بنویسم. افسوس که زمان برای نیروهای توسعه آینده این مملکت باید چگونه تلف شود...
خانم توحیدلو را سال گذشته شناختم. او آنقدر به جامعه شناسی علاقه داشته است که از رشته شیمی به این رشته آمده است. تجربه نشان داده است که این گونه دانشجویان با انگیزه های بسیار بالایی به علوم اجتماعی نگاه می کنند و نتایج در خشانی می گیرند. با من درس جامعه شناسی اقتصادی را می گذارند. او به واقع دانشجویی درخشان ، علاقمند و فعال است. او ایده های بسیار خوبی ارائه می داد و کلاس برای خود من نیز بسیار پر بار بوده است. کلاس ما هنوز به پایان نرسیده. او درسهایش تمام نشده و آرزو می کنم هر چه زودتر او را رها کنند تا به خانواده و درسهایش بر گردد..

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
©This weblog is licensed under a Creative Commons License.