August 26, 2009

کتابهای اساسی جامعه شناسی

... روزگار دانشجویی وقتی نام وبر و هابرماس را با همان تلفظ ایرانی اش برای اولین بار به استاد خارجی گفتم اول نفهمید در باره چه کسی می گویم. بعد که فهمید منظورم چه کسی است گفت: آهان، ماکس ویبا (انگلیسی ها آر آخر گلمات را تلفظ نمی کنند) و هبرماس...... ما هنوز بسیاری از کتابهای اساسی جامعه شناسی را به فارسی ترجمه نکرده ایم.. ... هنوز برای چنین اتهامی زود است...

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 August 13, 2009

شرایط رشد بنگاه اقتصادی

در خبر بود که به مجلس سفارش شده به دولت بگویند تنش‌های سیاسی را به حوزه اقتصاد نکشاند و سیاست‌های کلی اصل 44 را با مشکل مواجه نکند.
به نظر می رسد مساله به این آسانی نیست. حداقل اگر وبری به قضیه نگاه کنیم. ماکس ویر جامعه شناس بزرگ کلاسیک در کتاب "اقتصاد و جامعه" می گوید: بنگاه اقتصادی معطوف به سودآوری و حداکثر کردن سودش است. اگر به حسابداری هر شرکت نگاه کنید خواهید دید که حسابداری در نهایت می خواهد سود را اندازه گیری کند. بنگاه اقتصادی مدرن این کار را امری عقلانی می داند و تنها موقعی دست به این کار می زند که دولتی عقلانی و نظامی حقوقی عقلانی آن را پشتیبانی کند. (عقلانی به معنی محاسبه گری نه در مقابل دیوانگی) در سایه چنین پشتیبانی او می تواند ریسک کند و میزان سود خود را پیش بینی کند. هر گاه این شرایط نباشد بنگاه تاسیس نمی شود.

 (0) نظر - لینک
 July 31, 2009

ایران و معما

این روزها که تقریبا همه حتی بوجود آوردنگانش هم از فهم و تحلیل حوادث و آینده مبهوت هستند چقدر این شعر استاد ندوشن به نظرم جالب بود. گویی وضعیت در تاریخ ما همیشه این گونه بوده است:


ایران بنهاد خود معما دارد
بس معرکه نهان و پیدا دارد
هم کوه یخ است و نیز هم شعله تاک
آتشکده‌ای درون دریا دارد

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 July 29, 2009

زندگی روزمره این روزها

هیچ وقت نشنیده بودم صدایش بلرزد. او که خوب می داند از دست دادن عزیز یعنی چه می گفت که تنها چیزی که برای این آدم های ِ عزیز از دست داده می ماند همدردی دیگران است . که آنهم دریغ می شود و آنها در تنهایی باید یادش کنند. اینجا که رسید بغض کرده بود. دکتر حمید رضا جلائی پور را می گویم. ... زندانی شدن فرزندش، زندانی شدن تنها یک فرزند نیست برایش و برایمان. بلکه نشانه ای از یک فاجعه است، در روزگاری که ادعای حرمت و حمایت از اندیشه و هنر و بعد هم قدرت اول در منطقه شدن، همه فضا را پر کرده بود، نمی توان زندانی شدن محمد رضا، توحید لو و دیگران را هضم کرد. اینها تصویر روزگار امروز ماست. زندگی روزمره ایرانیان، جلائی پور و توحیدلو و دیگران این روزها را در اوین می گذرانند...

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 July 26, 2009

در بیماری، در قدرت

کتاب In sickness , In Power نوشته دیوید اوئن وزیر خارجه سابق انگلستان در سال 2008 منتشر شد و چند وقت پیش نیز در باره آن در کالج اقتصادی و سیاسی لندن هم سخنرانی کرد. مشغول خواندن کتاب هستم. اما سوال اصلی کتاب این است که آیا سلامت یک نخست وزیر یا رئیس جمهور انتخاب شده مساله ای شخصی مربوط به خودش است یا مساله ای مربوط به عموم ؟ در باره سلامتی فردی حرف می زنیم که ممکن است بیماری اش در تصمیم گیری اش تاثیر داشته باشد. او می گوید خیلی ها جواب روشنی به این سوال نمی دهند و عده ای نیز می گویند این مساله، امری شخصی است. بهر حال، کتاب مساله ای منافشه انگیز را مطرح کرده است. نویسنده بیماری قدرتمندان زیادی را از ژنرال آیزنهاور گرفته تا تونی بلیر بررسی کرده است تا نشان دهد آیا می توانسته بیماری آنها بر تصمیم شان تاثیر داشته باشد؟ مثلا بیماری کمر درد شدید کندی در حین مذاکراتش با رهبر شوروی. فصلی از این کتاب هم به بیماری شاه ایران اختصاص دارد. که هنور هم چیزهایی از آن روشن نشده . اتفاقا این فصل ترجمه و در شماره اخیر اطلاعات سیاسی - اقتصادی منتشر شد. این موضوع حوزه رشته های بین رشته ای را گسترده تر می کند.


نکته دیگری که توجه مرا جلب کرد وجود آرشیوهای منظم و مرتب از شرح بیماری های مختلف افراد حتی در شوروری است که امکان مطالعات تاریخی را ممکن می کند. بطور مثال از روی این آرشیوها اخیرا روشن کرده اند که آیا استالین فرمانده لنین گراد در زمان محاصره آلمانی سالها بعد از این واقعه کشته است یا او سکته کرده است؟ جالب است که نوار قلب او هنوز در آرشیو بود .

In Sickness and In Power: Illness in Heads of Government During the Last 100 Years
by Owen David

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 July 10, 2009

آموزش جدید و قدیم

بعد از مدتی علیزاده طوسی یکی دیگر از نامه هایش را از لندن چاپ کرد. خلاصه اش این است که به گروهی دبستانی بر می خورد که دارند به گردش علمی می روند. و او یاد قدیم ها می افتد که با بچه ها چه می کردند و آموزش چگونه بود.

او می نویسد:
چند روز پیش رفتم سوار اتوبوس بشوم، یک صف دراز دیدم از بچّه های دبستانی، دختر و پسر، با لباس اونیفورم مخصوص مدرسه خودشان، و همه شان هم جلیقه ایمنی زرد و نقره ای به تنشان. داد و قال و خنده شان انگار تمام عالم را گرفته بود و گوش فلک را کر می کرد. پنجاه، شصت نفری می شدند و همراهشان ده، دوازده نفری زن جوان و میانه سال که لابد معلّمهاشان بودند.

یکی از این خانم ها تا اتوبوس رسید، به من گفت: "اول شما سوار بشوید!" با تشکر سوار شدم و نشستم. آنوقت دست کم نصف آن پنجاه، شصت نفر آمدند بالا و حالا گوش های نیمه کر من بود که داشت به کلّی کر می شد. فکر کردم لابد می روند کلیسا. از یکیشان که گوشش نزدیک دهنم بود، پرسیدم: "تا کجا می روید؟" ترسید که جواب بدهد. معلمش که کنارش ایستاده بود، لبخند زد و گفت: "می بریمشان موزه ملّی نقاشی." گفتم: "مسئولیت بزرگی است! خدا همراهتان!" گفت: "خیالتان راحت باشد. برای هر شش نفر یک معلّم یا مادر همراهیشان می کند و مواظبشان هست!"

بقیه راه، دیگر داد و قال بچّه ها را نمی شنیدم، چون رفته بودم به دوره بچگی خودم، کلاس چهارم ابتدایی، و فرّاش بلند قدّی را می دیدم که بچّه ها را به دستور ناظم فلک می کرد و معلّم حسابی را که گوش بچّه ها را می کشید و مداد لای انگشتهاشان می گذاشت و به هرکس صدایش در می آمد، می گفت: "ای گوساله، ای بزغاله!" و معلم قرائت و دیکته و انشایی را که به بچه ها معما می داد حل کنند و به قید قرعه به یکی از آنها جایزه می داد. جایزه ش بیشتر یک مجلّه "خواندنیها" بود که خودش آن را خوانده بود و به درد خواندن بچّه ها هم نمی خورد. امّا همین جایزه برای ما یک دنیا ارزش داشت.
...
شصت و دو سه سال پیش که دوره تجدّد شروع شده بود و تازه در کتاب های قرائت دبستانی شعر "خرکی را به عروسی خواندند / خر بخندید و شد از قهقهه سست" از خاقانی جایش را داده بود به "خر جانوری بود بی آزار / آماده برای بردن بار" از عباس یمینی شریف، ما گاهی اسم "گردش علمی" را می شنیدیم، امّا از دبستان به دبیرستان، از دبیرستان به دانشگاه، و از دانشگاه به میان مردم رفتیم و نفهمیدیم "گردش علمی" یعنی چی!

حالا دارم فکر می کنم که لابد "گردش علمی" ترجمه "اکسکورسیون پداگوژیک" (excursion pédagogique) فرنگی است که دهها گردش آموزشی مختلف را شامل می شود، از جمله دیدار موزه ها که شهر لندن بیش از 250 تاشان را دارد و یکیشان همان موزه ملّی نقاشی است، در وسط شهر، که آن پنجاه شصت تا بچه دبستانی داشتند به دیدارش می رفتند. امروز که بعد از شصت و اندی سال، در عین تازه شدن حسرتم، می بینم خیلی از بچه های خیلی از جاهای دنیا از همان دوره دبستان گردش علمی می روند و معنیش را خوب می فهمند، واقعاً روحم شاد می شود.


منهم وقتی تامه او را می خواندم مثل خودش شده بودم. تا وسط نامه که رفتم بقیه نامه، دیگر نوشته های او را نمی خواندم، چون رفته بودم به همین چند وقت پیش، موقعی که بچه ها می آمدند و نحوه برخورد مامورین با دانشجوها در صبجگاه روز 25 خرداد می گفتند. بعد این را با نوشته های نویسنده نامه در کلاس چهارم ابتدایی، و فرّاشی که بچّه ها را به دستور ناظم فلک می کرد و معلّم حسابی که گوش بچّه ها را می کشید و مداد لای انگشتهایشان می گذاشت مقایسه می کردم. و با شرمندگی به خودم گفتم که آیا اوضاع آموزش قدیم چند پله از آموزش جدید در ایران جلو تر نبوده است! آنهم نه برای دبستانی ها بلکه برای دانشگاهی ها! شاید هم راه رفتن به جامعه دانش محور این است و ما نمی دانیم.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
©This weblog is licensed under a Creative Commons License.