| April 05, 2010 | |
بنگاه های اقتصادی خانوادگی |
|
|
هدف اصلی این نوشته مروری تحلیلی بر یکی از وجوه فرهنگ اقتصادی ایرانیان در تاریخ معاصر است. این ویژگی منحصر بفرد در بنگاه های خانوادگی تجلی یافته است. بنگاههای خانوادگی در تمامی جوامع وجود دارند و در دو دهه اخیر با تحولات جهانی شدن اقتصاد مورد توجه بیشتری هم قرار گرفته اند. اگرچه این نوع بنگاه ها به عنوان قديمي ترين نهاد اقتصادي و اجتماعي که عمرش به طولاني عمر تمدن بشري است مورد توجه عالمان علوم اجتماعي است، اما تحولات اقتصادي اجتماعي دهه های اخيرتوجه بيشتري را به مسائل و عملکرد بنگاه خانوادگی معطوف کرده است. |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| April 04, 2010 | |
کتاب زندگی و کارنامه حاج محمد تقی برخوردار |
|
|
|
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| April 03, 2010 | |
روش مشاهده این مردم نازنین |
|
|
یکی از بهترین کتابهایی که می توان برای آموزش روش مشاهده معرفی کرد کتاب رضا کیانیان آکتور سینما و تئاتر است. خواندن گزارش مشاهدات او از برخورد با مردم که در بیشتر موارد مشاهدات خالص است بسیاری از خصوصیات مردم شهر را در برخوردهای خود در زندگی شهری نشان می دهد. برخی از این گزارشات را از سایت مجله بخارا در زیر می آروم تا در آینده بیشتر به نکات آن اشاره کنم. تنها دو نکته قابل بحث است. نخست، عنوان کتاب که بیشتر تعارف است تا واقعیت. البته برخی از مردم حتما نازنین هستند. و برای هنرپیشه ای مانند کیانیان همه. دوم اینکه، آیا مردم در زندگی روزمره خود و در هیبت چهره های ناآشنا نیز چنین مراودات و واکنش هایی بروز می دهند؟
يكبار كه طبق معمول از آنجا مىگذشتم و داشتم به زور و شعبده، اتومبيلم را از كنار يك كاميون شير و ماست كه دوبله پارك كرده بود مىگذراندم، يك موتورى از روبرو آمد. با سرعت هم مىآمد. و خواست از بين اتومبيل من و كاميون بگذرد. جا نبود. به من اشاره كرد كه راه بدهم. امكان راه دادن نبود. گفتم: تو خلاف مىآيى بگير كنار رد بشم. به حركتم ادامه دادم. موتورى مجبور شد عقب بكشد. من رد شدم. صداى فحشهايش را شنيدم. مثل هميشه، سعى كردم نشنيده بگيرم. وقتى به انتهاى بهار رسيدم و خواستم وارد بهار شيراز بشوم، طبق معمول يك گره ترافيكى بود. مجبور بودم بايستم تا گره باز شود. كه ديدم آينه بغل اتومبيلم خرد شد. ديدم همان موتورى دنبالم آمده و براى انتقام آينه بغلم را شكسته. بلافاصله پياده شدم. او كه دستپاچه شده بود نتوانست بگريزد. در پيچشى كه مىخواست انجام بدهد، زمين خورد. موتورش را رها كرد و خودش فرار كرد و كمى آن طرفتر ايستاد. گره ترافيكى انتهاى بهار شُل شد. چند اتومبيل رفتند. اتومبيلهاى پشت سر من شروع كردند به بوقزدن. تا مرا ديدند، شناختند و پياده شدند و به سمت من آمدند كه ببينند چى شده. در اين هيرو وير سلامعليك مىكردند و بعضىهاشان هم روبوسى. موتورى جلو آمد و گفت: ببخشيد. من تازه شما رو شناختم. اگه از اول خودتونو معرفى كرده بوديد اين مكافاتها پيش نمىاومد. همين چند روز پيش كه باز هم از همان كوچه مىگذشتم، يكباره از سرِ پيچ يك فرعى چند موتورسوار با سرعت به كوچه يكطرفه پيچيدند. با اينكه هميشه مواظب هستم، اما جاخوردم و بوق ممتدى برايشان زدم. بدون توجه به من و بوق من گذشتند. فقط يكيشان ايستاد. به كنار او رفتم و پرسيدم: مىدانى اين كوچه يكطرفه است؟ گفت : معلومه كه مىدونم. پيرمردى بود كه موهاى سپيدش زير كلاه كاسكت پنهان شده بود. من حرفى نداشتم كه ادامه بدهم. اما او گفت : آقا رضا حالت چطوره؟ هنوز خونت همون جاست؟ و ادامه داد : منو يادت نمىياد؟ كلى برات عشقاله فرستادم. پشت سرم يك اتومبيل بوق زد كه بگذرم. تا راه را باز كنم. من حركت كردم. پيرمرد داد زد : خيلى قيافه مىگيرى. دارم دو كلمه باهات حرف مىزنم… من رد شده بودم. از آينه نگاهش كردم. او هم رد شده بود.
روز – خارجى – خيابانى در تهران در اتومبيلى بودم كه هر روز صبح مرا به سرِ صحنه فيلمبردارى مىبرد. مرد مؤدبى بود. گفته بود كه چند سالى در ژاپن بوده. پول و پلهاى جمع كرده و به ايران برگشته، با اتومبيلش در خدمت فيلم بود. از خانه تا محل فيلمبردارى تعريف مىكرد و يا مىپرسيد. از همه چيز و همه جا و همه كس. به مردم خودمان هم خيلى انتقاد داشت. كه همديگر را رعايت نمىكنند. نزديكىهاى محلى فيلمبردارى به يك ترافيك برخورديم. كمى صبر كرد. كمى به اين طرف و آن طرف نگاه كرد. و كشيد به سمت چپ، يعنى سمتى كه اتومبيلهايش از روبرو مىآمدند. كه ترافيك را رد كند. كار او باعث شد كه در مسير مقابل هم يك گره ترافيكى ايجاد شود. سعى كرد گره را رد كند ولى ديگر دير شده بود. هر دو طرف خيابان بند آمد. من فقط او را نگاه مىكردم. گفت : مىبينين، يك ذره فداكارى وجود ندارد. از همه دلخور بود. گفتم : طرف ما ترافيك بود. اون طرفىها كه داشتند راهشونو مىرفتند. شما خلاف رفتى و راهشونو بستى. گفت : من كار دارم مثل اونا كه بيكار نيستم!
روز – خارجى – خيابانى در تهران پشت چراغ قرمز ايستاده بودم. هوا زيادى گرم بود. كنار من يك مينىبوس بود كه دود اگزوزش مستقيم توى پنجره من مىزد. نه راه پس داشتم، نه راه پيش. شيشه پنجره را بالا كشيدم. هواى داخل ماشين آنقدر گرم شد كه بلافاصله چكههاى عرق را پشت گوشم احساس كردم كه از گردنم پايين مىآمدند. پشتم كه به صندلى چسبيده بود خيس شد. به سمت فرمان خم شدم تا خيسى پيراهنم باد بخورد و خنك شود. يادم آمد شيشه پنجره را بالا كشيدهام. به چراغ نگاه كردم هنوز قرمز بود. شماره نداشت كه بفهمم كى سبز مىشود. اگزوز مينىبوس دود مىكرد. راننده مينىبوس گاه به گاه گاز مىداد. نمىدانم براى چى. فقط دود بيشترى را به هوا مىفرستاد. با چند بوق از اتومبيلهاى پشت سرم، متوجه شدم چراغ سبز شده است. دنده يك گذاشتم و منتظر بودم تا جلويىها بروند. بالاخره نوبت من رسيد. به محض اينكه وارد چهارراه شدم يك موتورسوار كه چراغ قرمز را رد كرده بود، از جلوى من رد شد. نزديك بود تصادف كنم. بوق زدم و موتورسوار لاى ماشينها گم شد. نگاه كردم. يك پليس جوان آنطرفتر زير سايه ايستاده بود و با كسى حرف مىزد. به تنها چيزى كه توجه نداشت ترافيك و آمدوشد اتومبيلها و موتورىها بود. از چهارراه كه رد شدم كنار كشيدم و ايستادم. پياده شدم و رفتم به سمت پليس. كسى كه با او حرف مىزد تا مرا ديد خوشحال شد و سلام كرد. پليس هم برگشت. او هم مرا شناخت و به سمت من آمد و سلام كرد. جواب دادم و پرسيدم : شما براى چى اينجا ايستادى؟ پرسيد : چطور مگه؟ به چهارراه اشاره كردم، در همان لحظه دوتا موتورى داشتند چراغ قرمز را رد مىكردند. گفتم : اينا چين؟ چرا بهشون چيزى نمىگى. الان نزديك بود تصادف كنم. كسى كه با پليس حرف مىزد گفت : شما هم حوصله دارين ها. چرا خون خودتو كثيف مىكنى. برو فيلمت رو بازى كن، تا ما كِيف كنيم. پليس هم گفت : اونارو ولشون كن. حال خودت چطوره؟ گفتم : شما براى چى اينجا وايسادى؟ چرا گذاشتنت اينجا؟ گفت : هيچى، مترسك! به من كه برگ جريمه نمىدن. باز كلاغها از مترسك يه حسابى مىبرن. اينا از ما هيچ حسابى نمىبرن!
روز – خارجى – يكى از فرعىهاى خيابان بهار در خيابان بهار يك فرعى هست كه به خيابان شريعتى راه دارد. اين كوچه يكطرفه است. اما طبق معمول از طرف مقابل هم به اندازه كافى و وافى اتومبيل و موتور مىآيند. متخلفين با انصاف وقتى مىبينند، اتومبيلى از روبرو مىآيد، كنار مىكشند و راه مىدهند تا اتومبيلى كه راه از آنِ اوست بگذرد و بعد به خلافشان ادامه مىدهند. اما متخلفين بىانصاف از دور چراغ مىزنند. يعنى من دارم خلاف مىآيم. بكش كنار! اما متخلفين بىانصاف و به قول خودشان «با حال»! چراغ مىزنند و عشقاله مىرسانند و با لبخند – كه معنىاش اينست كه چكار كنيم، چارهاى نداريم. مملكت نيست كه…. – اشاره مىكنند بكش كنار تا رد بشيم! يكبار كه از اين فرعى و در جهت درست، مىگذشتم، يكى از اين متخلفين بىانصاف و با حال! از روبرو چراغ زد من به راهم ادامه دادم. او مىآمد و چراغ مىزد. تا رسيد شاخ به شاخ من. چند اتومبيل كنار كوچه پارك كرده بودند و فقط براى گذر يك اتومبيل راه بود. با پررويى و لبخند حاكى از با حالى! چراغ زد و اشاره كرد كه برو عقب تا به جايى برسيم كه من رد بشم! من فقط ايستاده بودم. خورشيد به شيشهى او مىتابيد و من در تاريكروشنى بودم. چند بار ديگر چراغ زد و بالاخره طلبكارانه پياده شد و عصبى به سمت من آمد كه يقهگيرى كند. وقتى كنار پنجره من رسيد، مرا شناخت. كمى خودش را جمع كرد. لبخند حاكى از با حالىاش دوباره روى لبانش نشست و گفت : شما ديگه چرا؟ شما كه آدم بافرهنگى هستى. شما الگوى جامعهاى. ما بىفرهنگيم. حالا دنده عقب بگيرد تا رد شيم. رفت و سوار اتومبيلش شد و دنده يك گذاشت و اشاره كرد كه برو عقب!
روز – خارجى – ظهر عاشورا – خيابان نمىدانم چرا، ولى روزهاى تعطيل و بخصوص تعطيلات مذهبى بيشتر مردم در خيابانها هيچ قانونى را رعايت نمىكنند. از هر جايى مىگذرند و به هر طرف كه بخواهند مىرانند. يك روز عاشورا كه از خانه حافظ احمدى برمىگشتم، نذرى گرفته بودم و به خانه مىبردم. به چهارراهى رسيدم و چراغ قرمز شد. ترمز كردم و ايستادم. اتومبيل پشتى كه گويا انتظار نداشت من ترمز كنم، با شدت بيشترى ترمز كرد تا به من اصابت نكند. بوق زد كه حركت كن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پياده شد و گفت : نوكرتم، امروز مال امام حسينه. چراغ قرمز و سبز نداريم. راه بيفت. به من كه رسيد. مرا شناخت. سلام كرد و گفت : از شما بيشتر از اينا انتظار داشتيم. يك هنرپيشه باحال كه روزعاشورا پشت چراغقرمز واىنمىسته. شورحسينت كجارفته؟ |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| February 21, 2010 | |
اخلاق کار |
|
|
واقعا علاقه به کار و تولید برخی ایرانیان زیاد با پروتستانها تفاوت ندارد و آدم را یاد این جمله مشهور می اندازد که |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| February 20, 2010 | |
دکتر علی اکبر شبیری نژاد |
|
|
هفته گذشته دکتر علی اکبر شبیری نژاد بعد از مدتی درگیری با بیماری دارفانی را وداع گفت. من از پیشینه او اطلاع زیادی ندارم. تنها می دانم که او تقریبا از افراد آخرین نسل کارشناسان زبده سازمان برنامه بود. در مدتی که در موسسه پژوهش تامین اجتماعی مدیریت می کرد و یا به مراکز پژوهشی مشاوره می داد، خدمات علمی خوبی به تحقیقات در این حوزه انجام داد. او نه تنها مدیری خوب بلکه محققی توانا بود. یادداشتهای او در فصل نامه تامین اجتماعی نشانی از توانایی او در این حوزه است. وی کتبی در زمینه بودجه ریزی دارد. همچنین وی یک ترم به دعوت دانشکده علوم اجتماعی درس بودجه ریزی را از منظر اقتصاد سیاسی ایران ارائه کرد که به علت بیماری تدریس او ادامه نیافت. چند هفته قبل از درگشت او موسسه ای را که او با وسواس و دقت مدیریت کرد ( موسسه عالی پژوهش تامین اجتماعی) کلنگی کردند اما یاد، خاطره و نوشته هایش کلنگی نخواهند شد. |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
| February 14, 2010 | |
بیست و دوم بهمن |
|
|
بیست و دوم بهمن بیست سال پیش روز بیادماندنی است. آن زمانها تازه استاد دانشگاه شده بودم و در خانه داشتم مطالعه می کردم و بچه ها در حیاط بازی می کردند که ناگهان همسایه مان آمد و گفت توی این خیابان بغل، نلسون ماندلا آمده است. من بچه هایم را بغل کردم و رفتم ببینم همسایه مان خواب دیده یا واقعیت را گفته . بله خبر درست بود او بعد از 27 سال از زندان آزاد شده بود و ماشینش راه رفتن بین مردمی که منتظرش بودند را گم کرده بود و در خیابان آرام و ساکت ما پارک کرده بود. من رفتم نزدیکش. شیشه ماشین را پایین کشید و بلافاصله از من خواست بچه هایم را بغل کند. بعد از بیست سال زندانی شدن به خاطر آپارتاید حالا آرزویش بغل کردن بچه های سفید پوست من بود. بچه ها حالا بزرگ شده اند و همیشه حس خوبی از آن بغل کردن بیست سال پیش دارند. حالا که به گذشته فکر می کنم می بینم به دست آوردن آزادی و حقوق مدنی چقدر سخت و طولانی بدست می آید. مردم در افریقای جنوبی خوشحالند که آزادی و برابری مدنی را به دست آورده اند اگرچه هنوز برای دسترسی به آب سالم آشامیدنی، جامعه ای با جرم کمتر، مسکن بهتر، بهداشت و کار تلاش می کنند. اما بیش از همه منطق و محتوی برابری فرصت ها نزد آنان از 20 سال پیش تا بحال بسیار تغییر کرده است. نلسون ماندلا 27 سال برای آزادی مدنی و حقوق سیاسی صبر کرد. آنهم در زندان. |
|
| (0) نظر - (0) دنبالک - لینک |
|
