April 28, 2010

رشد جمعیت را چگونه می توان دستکاری کرد

مشکل علوم اجتماعی این است که مجبور است مسائل را تا سطح عقل سلیم و فهم عامه ساده کند. همین امر باعث می شود خیلی ها وارد مباحث اجتماعی شوند که البته برخی اوقات خوب است چون تجربیات آدمها را به جامعه متخصصان منتقل می کند و به نوعی معرفت مضاعف منجر می شود. اگرچه برخی اوقات دردسر ساز است و باید متخصصان وارد شوند و مساله را حل و فصل کنند. این است که خیلی وقتها مجبورند در باره هر سوالی که به نحوی در ذهن مردم است پاسخگو باشند.
اخیرا مساله جمعیت ذهن مردم را مشغول کرده است و برخی می پرسند نظرت در باره این حرف که ما می توانیم باروری جمعیت را با انگیزه های مالی افزایش دهیم و آیا اساسا این کار به نفع جامعه است چیست؟

بگذریم که علم جمعیت شناسی متخصص خودش را دارد اما در یک سخنرانی شنیدم از دکتر صالحی اصفهانی که به اتفاق دکتر عباسی در مورد تاثیر اقدامات خانه های بهداشت بر میزان باروری تحقیق می کنند که رابطه معناداری بین این دو وجود ندارد. یعنی اینکه چه دولت کار تنظیم جمعیت از توسط خانه های بهداشت در روستاها را ادامه می داد یا نمی داد تاثیر چندانی بر میزان کاهنده فعلی در رشد باروری که از اوخر دهه اول انقلاب شروع شد نمی داشت. اما چه باعث شده است که روند باروری در ایران کاهش یاید و چشم جهان به این روند بی نظیر دوخته شود یعنی اینکه بدون اینکه برنامه آموزشی خاصی تاثیر داشته باشد باروری را مردم کاهش داده اند. این در حالی است که سازمانهای بین المللی در بدر دنبال راه حلی هستند تا دست یابند بهترین شیوه آموزش برای کنترل باروری چیست. حالا می بینند در ایران به طور نسبی بدون آموزش این کار صورت گرفته است.
دکتر صالحی اصفهانی می گفت والدینی را در تربت جام دیده است که با بچه های خود رفتاری می کنند که حتی ممکن است در خانواده یک امریکایی نبینید. او می گفت ممکن است آنها فهمیده اند که اگر منابع محدود خانواده را در کار آموزش بچه هایشان سرمایه گذاری کنند بهتر می توانند نتیجه اش را ببرند. و چون مساله تخصیص منابع محدود خانواده بر می گردد به میزان باروری ا، آنها این میزان را کاهش می دهند. خانواده تصمیم می گیرد که بهتر است بچه ها را کمتر کرد، آموزش آنها را بهتر کرد حتی اگر لازم است آنها را به دانشگاه آزاد فرستاد چون اگر کسی شوند بهتر به خانواده می رسند. اما چطور آنها فمهیده اند می توان کسی شد. خانواده ها در هر شهر و روستایی مثالهایی دارند که نشان می دهد کسی مثل خودشان از آن محله و سطح خانوادگی خودشان رفته و کسی شده، از یک مقام دولتی گرفته تا استاد دانشگاه و قاضی و پزشک و مهندس و غیره...آنها به بچه های خودشان می گویند پس تو که از فلانی کمتر نیستی تو هم می توانی کسی شوی. به نظر می رسد تاثیر تحرک شدید اجتماعی در این سه دهه ( صرف نظر از پیامدهایش بر نظم اجتماعی ) این بوده است که مردم تقاضا برای بچه بیشتر را کم کنند و خلاء درآمد اقتصادی ناشی از فرزند کمتر ( بویژه در مناطق روستایی و شهرستانهای کوچک ) را با بازده سرمایه گذاری آموزشی پر کنند. چون می بیینند این بازده بیشتر است . پس حتی اگر دولت در پی مشوق های اقتصادی برای افزایش جمعیت است تنها در صورتی موفق می شود که به هر خانواده بگوید هزینه های بچه شما را از گهواره تا پایان تحصیلات دانشگاهی می دهم . به عبارت دیگر دولتی و دولتهایی که برآمدن خودش / خودشان به نوعی باعث کنترل موالید شده نمی تواند روند را تنها با مقدار اندکی مشوق بر گردانند. راه دیگر افزایش موالید شاید این باشد که در آینده روند تحرک اجتماعی کند شود . این هم کاملا دست دولت نیست.
البته اینکه چرا دولت بر این کار اصرار دارد شاید به نوع ویژه پوپولیستی اش بر می گردد که بحث دیگری است.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 April 05, 2010

بنگاه های اقتصادی خانوادگی

هدف اصلی این نوشته مروری تحلیلی بر یکی از وجوه فرهنگ اقتصادی ایرانیان در تاریخ معاصر است. این ویژگی منحصر بفرد در بنگاه های خانوادگی تجلی یافته است. بنگاههای خانوادگی در تمامی جوامع وجود دارند و در دو دهه اخیر با تحولات جهانی شدن اقتصاد مورد توجه بیشتری هم قرار گرفته اند. اگرچه این نوع بنگاه ها به عنوان قديمي ترين نهاد اقتصادي و اجتماعي که عمرش به طولاني عمر تمدن بشري است مورد توجه عالمان علوم اجتماعي است، اما تحولات اقتصادي اجتماعي دهه های اخيرتوجه بيشتري را به مسائل و عملکرد بنگاه خانوادگی معطوف کرده است.
تمام مقاله

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 April 04, 2010

کتاب زندگی و کارنامه حاج محمد تقی برخوردار

COVER_ Tojjar-Barkhordar3.jpg
کتاب زندگی و کارنامه حاج محمد تقی برخوردار از سری مطالعات پیرامون موقعیت تجار و صاحبان صنایع عصر پهلوی در آخرین روزهای سال 1388 منتشر شد. این کتاب شرح حال فعالیتهای خاندان برخوردار از زندگی تجاری حاج محمد حسین تا پسرانش بویژه حاج محمد تقی است. کتاب این فعالیتها را از تجارت تا صنعت نشان داده است. این خاندان تاجر پیشه از یزد برخاستند. حاج محمدتقی برخوردار یکی از سرآمدان صنعت مدرن لوازم خانگی در ایران بود. کتاب سعی کرده است تا با جمع آوری مدارک متقن به همراه روایت های نزدیکان و مدیران تصویری از واقعیت فعالیتهای او ترسیم کند. به علاوه تحلیلی از پیامد فعالیتهای وی در رونق دادن به تولید و مصرف وسایل مدرن خانگی بر سبک زندگی در دهه 1340 ایران ارائه شده است. این کتاب توسط انتشارات گام نو منتشر شد.

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
 April 03, 2010

روش مشاهده این مردم نازنین

یکی از بهترین کتابهایی که می توان برای آموزش روش مشاهده معرفی کرد کتاب رضا کیانیان آکتور سینما و تئاتر است. خواندن گزارش مشاهدات او از برخورد با مردم که در بیشتر موارد مشاهدات خالص است بسیاری از خصوصیات مردم شهر را در برخوردهای خود در زندگی شهری نشان می دهد. برخی از این گزارشات را از سایت مجله بخارا در زیر می آروم تا در آینده بیشتر به نکات آن اشاره کنم. تنها دو نکته قابل بحث است. نخست، عنوان کتاب که بیشتر تعارف است تا واقعیت. البته برخی از مردم حتما نازنین هستند. و برای هنرپیشه ای مانند کیانیان همه. دوم اینکه، آیا مردم در زندگی روزمره خود و در هیبت چهره های ناآشنا نیز چنین مراودات و واکنش هایی بروز می دهند؟


روز – خارجى – خيابان بهار
خيابان بهار يك طرفه است رو به شمال. پر از بقالى و ميوه‏فروشى و لوازم شوفاژ است. به همين دليل هميشه چند كاميون نوشابه، شير يا آب معدنى دوبله پارك كرده‏اند و دارند جنس به بقالى‏ها مى‏رسانند و يا چند وانت دوبله پارك كرده‏اند و دارند ميوه خالى مى‏كنند و يا وسايل شوفاژ بار مى‏زنند. مردمى هم كه مى‏خواهند چيزى بخرند دوبله پارك مى‏كنند و براى خريد مى‏روند.
راننده‏گى در خيابان بهار مثل گذشتن از ميدان موانع است. در ضمن هميشه افرادى پياده دارند از خيابان مى‏گذرند. كه پيرزن و پيرمرد و كودك هم جزوشان هستند. و قوز بالاقوز آن است كه تعدادى موتورسوار دارند خلاف جهت مى‏آيند كه جزو لاينفك خيابان بهارند. چون يك ايستگاه پيك موتورى آن‏جاست. در نتيجه راننده‏گى در خيابان بهار چيزى فراتر از ميدان موانع است. بيشتر به يك بازى پرتحرك كامپيوترى شبيه است. تنها فرقش با بازى كامپيوترى اين است: كه كامپيوتر يك فضاى مجازى‏ست و نابودكردن موتورى‏هايى كه خلاف مى‏آيند و افراد پياده امتياز دارد. اما خيابان بهار مجازى نيست؛ و امتيازهايش برعكس است!

يك‏بار كه طبق معمول از آن‏جا مى‏گذشتم و داشتم به زور و شعبده، اتومبيلم را از كنار يك كاميون شير و ماست كه دوبله پارك كرده بود مى‏گذراندم، يك موتورى از روبرو آمد. با سرعت هم مى‏آمد. و خواست از بين اتومبيل من و كاميون بگذرد. جا نبود. به من اشاره كرد كه راه بدهم. امكان راه دادن نبود. گفتم: تو خلاف مى‏آيى بگير كنار رد بشم.

به حركتم ادامه دادم. موتورى مجبور شد عقب بكشد. من رد شدم. صداى فحش‏هايش را شنيدم. مثل هميشه، سعى كردم نشنيده بگيرم. وقتى به انتهاى بهار رسيدم و خواستم وارد بهار شيراز بشوم، طبق معمول يك گره ترافيكى بود. مجبور بودم بايستم تا گره باز شود. كه ديدم آينه بغل اتومبيلم خرد شد. ديدم همان موتورى دنبالم آمده و براى انتقام آينه بغلم را شكسته. بلافاصله پياده شدم. او كه دستپاچه شده بود نتوانست بگريزد. در پيچشى كه مى‏خواست انجام بدهد، زمين خورد. موتورش را رها كرد و خودش فرار كرد و كمى آن طرف‏تر ايستاد. گره ترافيكى انتهاى بهار شُل شد. چند اتومبيل رفتند. اتومبيل‏هاى پشت سر من شروع كردند به بوق‏زدن. تا مرا ديدند، شناختند و پياده شدند و به سمت من آمدند كه ببينند چى شده. در اين هيرو وير سلام‏عليك مى‏كردند و بعضى‏هاشان هم روبوسى.

موتورى جلو آمد و گفت: ببخشيد. من تازه شما رو شناختم. اگه از اول خودتونو معرفى كرده بوديد اين مكافاتها پيش نمى‏اومد.


روز – خارجى – كوچه‏اى در تهران‏
كوچه‏ى يك‏طرفه‏اى هست كه گذرگاه هميشگى من است. حوالى ميدان هفت‏تير. براى آمدن به خانه، از آن مى‏گذرم؛ و هميشه اتومبيلى و حتماً چند تا موتورى از روبرو مى‏آيند. خلاف مى‏آيند. بيشتر وقت‏ها، به آن‏ها راه مى‏دهم كه بگذرند. چون معتقدم از كنار شَر بايد گذشت. يا بهتر بگويم بايد ليز خورد و رد شد. گاهى هم كه عصبانى باشم بهشان راه نمى‏دهم تا دنده عقب بگيرند و رد شوم و البته تعدادى فحش هم بدرقه راهم مى‏شوند!

همين چند روز پيش كه باز هم از همان كوچه مى‏گذشتم، يكباره از سرِ پيچ يك فرعى چند موتورسوار با سرعت به كوچه يك‏طرفه پيچيدند. با اينكه هميشه مواظب هستم، اما جاخوردم و بوق ممتدى برايشان زدم. بدون توجه به من و بوق من گذشتند. فقط يكيشان ايستاد. به كنار او رفتم و پرسيدم: مى‏دانى اين كوچه يك‏طرفه است؟

گفت : معلومه كه مى‏دونم.

پيرمردى بود كه موهاى سپيدش زير كلاه كاسكت پنهان شده بود. من حرفى نداشتم كه ادامه بدهم. اما او گفت : آقا رضا حالت چطوره؟ هنوز خونت همون جاست؟

و ادامه داد : منو يادت نمى‏ياد؟ كلى برات عشق‏اله فرستادم.

پشت سرم يك اتومبيل بوق زد كه بگذرم. تا راه را باز كنم.

من حركت كردم. پيرمرد داد زد : خيلى قيافه مى‏گيرى. دارم دو كلمه باهات حرف مى‏زنم…

من رد شده بودم. از آينه نگاهش كردم. او هم رد شده بود.

روز – خارجى – خيابانى در تهران‏

در اتومبيلى بودم كه هر روز صبح مرا به سرِ صحنه فيلمبردارى مى‏برد. مرد مؤدبى بود. گفته بود كه چند سالى در ژاپن بوده. پول و پله‏اى جمع كرده و به ايران برگشته، با اتومبيلش در خدمت فيلم بود.

از خانه تا محل فيلمبردارى تعريف مى‏كرد و يا مى‏پرسيد. از همه چيز و همه جا و همه كس. به مردم خودمان هم خيلى انتقاد داشت. كه همديگر را رعايت نمى‏كنند. نزديكى‏هاى محلى فيلمبردارى به يك ترافيك برخورديم. كمى صبر كرد. كمى به اين طرف و آن طرف نگاه كرد. و كشيد به سمت چپ، يعنى سمتى كه اتومبيل‏هايش از روبرو مى‏آمدند. كه ترافيك را رد كند. كار او باعث شد كه در مسير مقابل هم يك گره ترافيكى ايجاد شود. سعى كرد گره را رد كند ولى ديگر دير شده بود. هر دو طرف خيابان بند آمد. من فقط او را نگاه مى‏كردم. گفت : مى‏بينين، يك ذره فداكارى وجود ندارد.

از همه دلخور بود.

گفتم : طرف ما ترافيك بود. اون طرفى‏ها كه داشتند راهشونو مى‏رفتند. شما خلاف رفتى و راهشونو بستى.

گفت : من كار دارم مثل اونا كه بيكار نيستم!

روز – خارجى – خيابانى در تهران‏

پشت چراغ قرمز ايستاده بودم. هوا زيادى گرم بود. كنار من يك مينى‏بوس بود كه دود اگزوزش مستقيم توى پنجره من مى‏زد.

نه راه پس داشتم، نه راه پيش. شيشه پنجره را بالا كشيدم. هواى داخل ماشين آنقدر گرم شد كه بلافاصله چكه‏هاى عرق را پشت گوشم احساس كردم كه از گردنم پايين مى‏آمدند. پشتم كه به صندلى چسبيده بود خيس شد. به سمت فرمان خم شدم تا خيسى پيراهنم باد بخورد و خنك شود. يادم آمد شيشه پنجره را بالا كشيده‏ام. به چراغ نگاه كردم هنوز قرمز بود. شماره نداشت كه بفهمم كى سبز مى‏شود. اگزوز مينى‏بوس دود مى‏كرد. راننده مينى‏بوس گاه به گاه گاز مى‏داد. نمى‏دانم براى چى. فقط دود بيشترى را به هوا مى‏فرستاد. با چند بوق از اتومبيل‏هاى پشت سرم، متوجه شدم چراغ سبز شده است. دنده يك گذاشتم و منتظر بودم تا جلويى‏ها بروند. بالاخره نوبت من رسيد. به محض اينكه وارد چهارراه شدم يك موتورسوار كه چراغ قرمز را رد كرده بود، از جلوى من رد شد. نزديك بود تصادف كنم. بوق زدم و موتورسوار لاى ماشين‏ها گم شد. نگاه كردم. يك پليس جوان آن‏طرف‏تر زير سايه ايستاده بود و با كسى حرف مى‏زد. به تنها چيزى كه توجه نداشت ترافيك و آمدوشد اتومبيل‏ها و موتورى‏ها بود. از چهارراه كه رد شدم كنار كشيدم و ايستادم. پياده شدم و رفتم به سمت پليس. كسى كه با او حرف مى‏زد تا مرا ديد خوشحال شد و سلام كرد. پليس هم برگشت. او هم مرا شناخت و به سمت من آمد و سلام كرد. جواب دادم و پرسيدم : شما براى چى اينجا ايستادى؟

پرسيد : چطور مگه؟

به چهارراه اشاره كردم، در همان لحظه دوتا موتورى داشتند چراغ قرمز را رد مى‏كردند.

گفتم : اينا چين؟ چرا بهشون چيزى نمى‏گى. الان نزديك بود تصادف كنم.

كسى كه با پليس حرف مى‏زد گفت : شما هم حوصله دارين ها. چرا خون خودتو كثيف مى‏كنى. برو فيلمت رو بازى كن، تا ما كِيف كنيم.

پليس هم گفت : اونارو ولشون كن. حال خودت چطوره؟

گفتم : شما براى چى اينجا وايسادى؟ چرا گذاشتنت اينجا؟

گفت : هيچى، مترسك! به من كه برگ جريمه نمى‏دن. باز كلاغ‏ها از مترسك يه حسابى مى‏برن. اينا از ما هيچ حسابى نمى‏برن!

روز – خارجى – يكى از فرعى‏هاى خيابان بهار

در خيابان بهار يك فرعى هست كه به خيابان شريعتى راه دارد. اين كوچه يك‏طرفه است. اما طبق معمول از طرف مقابل هم به اندازه كافى و وافى اتومبيل و موتور مى‏آيند.

متخلفين با انصاف وقتى مى‏بينند، اتومبيلى از روبرو مى‏آيد، كنار مى‏كشند و راه مى‏دهند تا اتومبيلى كه راه از آنِ اوست بگذرد و بعد به خلافشان ادامه مى‏دهند.

اما متخلفين بى‏انصاف از دور چراغ مى‏زنند. يعنى من دارم خلاف مى‏آيم. بكش كنار!

اما متخلفين بى‏انصاف و به قول خودشان «با حال»! چراغ مى‏زنند و عشق‏اله مى‏رسانند و با لبخند – كه معنى‏اش اينست كه چكار كنيم، چاره‏اى نداريم. مملكت نيست كه…. – اشاره مى‏كنند بكش كنار تا رد بشيم!

يكبار كه از اين فرعى و در جهت درست، مى‏گذشتم، يكى از اين متخلفين بى‏انصاف و با حال! از روبرو چراغ زد من به راهم ادامه دادم. او مى‏آمد و چراغ مى‏زد. تا رسيد شاخ به شاخ من. چند اتومبيل كنار كوچه پارك كرده بودند و فقط براى گذر يك اتومبيل راه بود. با پررويى و لبخند حاكى از با حالى! چراغ زد و اشاره كرد كه برو عقب تا به جايى برسيم كه من رد بشم! من فقط ايستاده بودم. خورشيد به شيشه‏ى او مى‏تابيد و من در تاريك‏روشنى بودم. چند بار ديگر چراغ زد و بالاخره طلبكارانه پياده شد و عصبى به سمت من آمد كه يقه‏گيرى كند. وقتى كنار پنجره من رسيد، مرا شناخت. كمى خودش را جمع كرد. لبخند حاكى از با حالى‏اش دوباره روى لبانش نشست و گفت : شما ديگه چرا؟ شما كه آدم بافرهنگى هستى. شما الگوى جامعه‏اى. ما بى‏فرهنگيم. حالا دنده عقب بگيرد تا رد شيم. رفت و سوار اتومبيلش شد و دنده يك گذاشت و اشاره كرد كه برو عقب!

روز – خارجى – ظهر عاشورا – خيابان‏

نمى‏دانم چرا، ولى روزهاى تعطيل و بخصوص تعطيلات مذهبى بيشتر مردم در خيابان‏ها هيچ قانونى را رعايت نمى‏كنند.

از هر جايى مى‏گذرند و به هر طرف كه بخواهند مى‏رانند.

يك روز عاشورا كه از خانه حافظ احمدى برمى‏گشتم، نذرى گرفته بودم و به خانه مى‏بردم. به چهارراهى رسيدم و چراغ قرمز شد. ترمز كردم و ايستادم. اتومبيل پشتى كه گويا انتظار نداشت من ترمز كنم، با شدت بيشترى ترمز كرد تا به من اصابت نكند.

بوق زد كه حركت كن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پياده شد و گفت :

نوكرتم، امروز مال امام حسينه. چراغ قرمز و سبز نداريم. راه بيفت.

به من كه رسيد. مرا شناخت. سلام كرد و گفت : از شما بيشتر از اينا انتظار داشتيم. يك هنرپيشه باحال كه روزعاشورا پشت چراغ‏قرمز واى‏نمى‏سته. شورحسينت كجارفته؟

 (0) نظر - (0) دنبالک - لینک
©This weblog is licensed under a Creative Commons License.